از چار پنج ماه قبل از انتخابات وقتی به نامهای مطرح در نامزدی انتخابات فکر می کردم به این نتیجه می رسیدم که تنها گزینه ملت خاتمی است و با خودم نتیجه می گرفتم که مخالفان خاتمی برای تخریب کامل او هرچه در توان دارند بیرون خواهند ریخت مانند دور دوم انتخابات ریاست جمهوری سال ۸۴ برای هاشمی و نهایتا خاتمی را با تخریبهای شان از صحنه کنار خواهند گذاشت. وقتی به کروبی فکر می کردم سادگی و بی شیله پیلگی او بیشتر حواسم را پرت می کرد تا این که به ریاست جمهوریش فکر کنم. وقتی به احمدینژاد فکر می کردم به یاد قسمی می افتادم که برای مدیرمسئول سابق روزنامه ایران خورده بودم و برای مشاورش که دبیر اجتماعی هم بود. و قول داده بودم اگر نترسند و جا نزنند من با نوشته هایم نگذارم رئیس شود. نزد آنها قسم خوردم که من این آدم را خوب می شناسم، اگر رئیس جمهور شود ملت بدبخت است. داستانش را روزی خواهم نوشت. در این انتخابات وقتی به موسوی فکر می کردم تردید داشتم و خیال می کردم قشر بزرگی از مردم او را نمی شناسند و تا بخواهد میرحسین برای رای گرفتن جا بیفتد یکی دو سالی باید مبارزه کند. حتی وقتی خاتمی به نفع میرحسین کنار کشید دلخور شدم و ناامید و غصه دار. وقتی تبلیغات آغاز شد و چند روز گذشت چشمهایم از شگفتی چیزی که مشاهده می کرد برق زد. اصلا تصور نمی کردم موسوی پس از بیست سال سکوت در میان جوانانی که نه او را دیده اند نه خاطره ای از او دارند و نه هیچ تصوری از مدیریت و مرام شخصیش، چنین گردش جمع شوند و به او اعتماد کنند. و بعد از روز رای گیری و حوادث بعد از آن دیگر برایم یقین حاصل شد در وجود موسوی لابد چیزی هست که چنین حالاتی را برای مردم ایجاد کرده است. برایم مدام این سوال تکرار می شود که موسوی چه داشت که ناگهان قلب مردم را تسخیر و چشمها را خیره کرد. البته موسوی هم تا زمانی موسوی خواهد بود که با مردم باشد، قدر استقبال مردم را بداند و وجود خود را برای خدمت به مردم و کیان ایران مصرف کند. این، برای نخستین بار است که من از کسی با سند مکتوب تمجید می کنم. از روزی که این اقبال مردم به موسوی را دیده ام یک غزل از شمس تبریزی مدام بر زبانم جاری می شود و حالا برای مرام و منش موسوی که فعلا مطلوب و محبوب و مورد اعتماد مردم است غزل را اینجا می گذارم:
مطرب مهتاب رو! آنچه شنیدی بگو/ ما همگان محرمیم، آنچه بدیدی بگو
ای شه و سلطان ما! ای طربستان ما!/ در حرم جان ما، بر چه رسیدی بگو
نرگس خمار او، ای که خدا یار او/ دوش ز گلزار او، هر چه بچیدی بگو
ای شده از دست من، چون دل سرمست من/ ای همه را دیده تو، آنچه گزیدی بگو
عید بیاید رود، عید تو ماند ابد/ کز فلک بی مدد، چون برهیدی بگو
در شکرستان جان، غرقه شدم ای شکر/ زین شکرستان اگر، هیچ چشیدی بگو
می کشدم می به چپ، می کشدم دل به راست/ رو که کشاکش خوش است، تو چه کشیدی بگو
می به قدح ریختی، فتنه بر انگیختی/ کوی خرابات را، تو چه کلیدی بگو
شور خرابات ما، نور مناجات ما/ پرده حاجات ما، هم تو دریدی بگو
ماه به ابر اندرون، تیره شدست و زبون/ ای مه! کز ابرها پاک و بعیدی بگو
ظل تو پاینده باد، ماه تو تابنده باد/ چرخ ترا بنده باد، از چه رمیدی بگو
مرد مجاهد بدم، عاقل و زاهد بدم/ عافیتا همچو مرغ، از چه پریدی بگو

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر