به نظر میرسد که روحانیت شیعه برای نخستین بار در تاریخ با پدیدهای روبرو شده است که تعیین کنندهء مرگ و حیات آن است. باقی ماندن در وضعیت تاریک کنونی مرگ حتمی آن را به دنبال دارد و در افتادن با حکومتی که تا دندان مسلح است و به روی هموطنانش هم سلاح میکشد، چندان به صلاح انسان عاقلی نیست که نان و آبش از هر دورهای تضمین بیشتری دارد. روحانیان شیعه دو سه راه بیشتر در پیش ندارند. یا این حکومت را تائید کنند و بر فسادی صحه بگذارند که کوس رسوائی آن از بام جهان هم زده میشود، یا آن را انکار کنند و به مردم بپیوندند که بسیار بعید است، زیرا روحانیت شیعه همیشه خود را برتر از مردم دانسته و به پیروی از مردم (تاکید میکنم پیروی از مردم) نپرداخته است. یا بهترین و به صرفهترین راه را برگزینند که همان سکوت است. اما دیگر کار از آن کاری گذشته است که با سکوت درمان شود. بقای روحانیت تشیع و اعتبار آن تنها در همراهی با مردم ممکن است (آری تنها ممکن است، زیرا بسیار دیر است) به حفظ اعتبار آن در میان بخشی (و نه همه) از جامعهء شیعی بینجامد. آنچه روشن است این که روحانیت تشیع در برابر تحولات نوین جهان هوشیاری نداشته و با تاسیس جمهوری اسلامی مقدمات زوال خود را فراهم کرده است. اما از آنجا که این حکومت برای بقای خود، قدرت را به نادانترین و حریصترین بخش جامعه سپرده است مدتی باید در انتظار مرگ این هیولای زخمی نشست که از نظر تاریخی زمان درازی نیست. آنچه مهم است این که با مرگ این هیولا دیگر چیز معتبری به نام مرجعیت تشیع معنی نخواهد داشت و امکان شاخه شاخه شدن شیعیان بیشتر است، زیرا هم اکنون هم چه بسیار شیعیانی که تقلید را کنار گذاشتهاند یا با ایجاد شک و تردید در رابطهء آیتالله بروجردی با کودتاچیان بیست و هشت مرداد، حتی از کسانی مانند آیت الله خوئی که سالمتر بود و جنبهء ملی داشت، تقلید میکنند. دورهء ما شاهد زوال مرجعیت تشیع و پدید آمدن گرایشهای نو در آن است بویژه که این مرجعیت یا باید رابطهء مردم را با دنیای نو هم مشخص کند یا به زندگی فسیلی و رو به زوال خود ادامه دهد. اما ما هم باید این واقعیت را در نظر داشته باشیم که وحدت ملی ما از جمله با تشیع رنگ میگرفته است. بازوال یا ضعف تشیع باید در راه وحدت ملی بیش از پیش کوشید.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر